279. مهمونی یلدا
دایی افشین یه مهمونی به مناسبت شب یلدا گرفته بود اونم تو دماوند ... بابا که سرکار بود و ما قرار شد با سارا یکی از همکارهای دایی افشین و دایی اشکان بریم ... این خانم خوش قول قرار بود ساعت 12 بیاد بعد زنگ زد گفت 2 میام ... بعد زنگ زد گفت نمیام!!! ما آماده شدیم بریم دنبال اشکان که دوباره زنگ زد گفت 2 میام! خلاصه ما یه لنگه پا نشستیم تا خانوم حدودای 4 اومد!!! امیتیس خوابش میومد ولی خوب نمیشد بخوابونمش که! تا میخواستم بخوابونم میرسیدن ... القصه رفتیم و رسیدیم اونجا اسبت رو دیدی و جیغ و داد زدی و خواستیش ... حالا یه عالمه بچه ی دیگه هم اونجا بود ... پیاده هم نمیشدی تا اونام سوار شن! بالاخره بردم تو اتاق و شیر دادم بهت و خوابیدی ... راستی دندون نیش بالا و پایین سمت چپ با هم نوکشون تشریف اورد بیرون ... خوب یکی از بدقلقی هات هم این بود ولی خداییش اذیتی نداشتی وگرنه نمیرفتم ... خوابیدی و بیدار شدی و پوشکت پس داده بود و نشد از لباس خوشگلت عکس بندازم حیفففف :( تو خونه گفتم اونجا میندازم اونجا هم از بس بدقلقی کردی نشد ... خلاصه تعویض شدی با بلوز و شلوار و بغل بابا مرتضی که تازع رسیده بود رفتی پایین ... انقدرررررررر جیغ زدی که بابا بردت تو ماشین! منم یه کم با دوست قدیمیمون حرف زدم و اماده شدم و برگشتیم! همین !!! خوب مادر من نمیخوای جایی بریم از خونه تصمیم بگیر ... من کل این مهمونی رو برای خاطر تو میخواستم برم چون خودم اهل مهمونی نیستم ... گفتم تو میری نانای میکنی و شاد میشی ... اینم از مهمونی رفتن ما! راستی زنجیر و وان یکادت رو برات انداختم انقدر بانمک هی میرفتی جلوی اینه نگاهش میکردی :* درکل لباس تنت میکنم اول میری جلوی اینه یه چرخی میزنی با اندکی لبخند و بعد میای اینور :* اینم تنها عکست تو مهمونی خخخخخ

اینم با پالتوت تو پارکینگ که بازم نذاشتی صاف و صیف ازت عکس بندازم :(



279. مهمونی یلدا
